میوه دلم محمد سبحان میوه دلم محمد سبحان ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

میوه دل

قربون چشاش فدای نگاش میمیرم براش

شاه پسر گلم الان که دارم این مطالب رو می نویسم ساعت 12 شب روز شنبه است اما تو هنوز نخوابیدی و بابایی داره راهت می بره امروز صبح رفتیم خونه مامان جون و تو پیش مامان جون موندی تا مامانی بره دندون پزشکی ، از صبح که بیدار شدی فقط نیم ساعت خوابیدی و تا الان که نیمه شبه بیداری و نمی خوابی . عزیزدلم تازگیا خیلی اذیت میکنی خوابت کم شده و زود زود گرسنه میشی و همش دوست داری راهت ببریم خلاصه کلی اذیتمون می کنی اما با همه این شرایط عااااااااااااشقتیم ...
10 مهر 1390

طپش قلبم سبحانم

پسر گلم امروز وقتی بابایی داشت باهات بازی میکرد متوجه شد وقتی جغجغه ات رو داده دستت تو اونو به دهنت بردی بعد منو صدا زد و من دیدم بله پسر گلم توانایی این کارو داره و کلی با بابایی ذوق کردیم و همش جغجغه ات رو می دادیم دستت تا تو دهنت بکنی قربونت برم گل قشنگم داری کم کم رشد می کنی و آقا میشی امیدوارم خیلی زود بزرگ بشی تا بتونی با دستای قشنگت خاطراتت رو توی وبلاگت بنویسی خیلی دوستت دارم طوریکه نمی تونم وصفش کنم ...
9 مهر 1390

طپش قلبم سبحانم

پسر گلم امروز وقتی بابایی داشت باهات بازی میکرد متوجه شد وقتی جغجغه ات رو داده دستت تو اونو به دهنت بردی بعد منو صدا زد و من دیدم بله پسر گلم توانایی این کارو داره و کلی با بابایی ذوق کردیم و همش جغجغه ات رو می دادیم دستت تا تو دهنت بکنی قربونت برم گل قشنگم داری کم کم رشد می کنی و آقا میشی امیدوارم خیلی زود بزرگ بشی تا بتونی با دستای قشنگت خاطراتت رو توی وبلاگت بنویسی خیلی دوستت دارم طوریکه نمی تونم وصفش کنم ...
9 مهر 1390

کوچولوی مهربونم

قربونت برم مامانی که اینقدر پسر گلی هستی واسه اینکه شبا که واسه شیر بیدار میشی سروصدا نمی کنی فقط دستتو میکنی تو دهنت و شروع میکنی به خوردن و من از شنیدن صدای ملچ ملوچ دستت بیدار میشم و بهت شیر میدم بس که پسر خوبی هستی نمی خوای مامانی رو از خواب بپرونی گلکم ...
8 مهر 1390

کوچولوی مهربونم

قربونت برم مامانی که اینقدر پسر گلی هستیواسه اینکهشبا که واسه شیر بیدار میشی سروصدا نمی کنی فقط دستتو میکنی تو دهنت و شروع میکنی به خوردن و من از شنیدن صدای ملچ ملوچ دستت بیدار میشم و بهت شیر میدم بس که پسر خوبی هستی نمی خوای مامانی رو از خواب بپرونی گلکم ...
8 مهر 1390

ناز ناز مامانی

امروز رفتیم خونه مامان جون و پسر گلم با مامان جونش رفت حموم بعد از حموم هم یه سه ساعتی رو راحت خوابیدی و بعد از اینکه بیدار شدی با بابایی رفتیم یه گشتی زدیم و بعد برگشتیم خونه مامان جون خاله سارا و امیررضا و عمو حسین هم اومدن خونه مامان جون و همه شام اونجا بودیم وبعد از شام اومدیم خونه و جنابعالی چون سر شب خوابتو زده بودی خوابت نمی برد تا اینکه بعد از کلی بهونه گیری خوابیدی . خوشگل مامانی امیدوارم خوابای خوب ببینی ...
7 مهر 1390

ناز ناز مامانی

امروز رفتیم خونه مامان جون و پسر گلم با مامان جونش رفت حموم بعد از حموم هم یه سه ساعتی رو راحت خوابیدی و بعد از اینکه بیدار شدی با بابایی رفتیم یه گشتی زدیم و بعد برگشتیم خونه مامان جون خاله سارا و امیررضا و عمو حسین هم اومدن خونه مامان جون و همه شام اونجا بودیم وبعد از شام اومدیم خونه و جنابعالی چون سر شب خوابتو زده بودی خوابت نمی برد تا اینکه بعد از کلی بهونه گیری خوابیدی . خوشگل مامانی امیدوارم خوابای خوب ببینی ...
7 مهر 1390

فرشته کوچولوی من

امروز مامان جون اومد خونمون و با کمک مامان جون گذاشتیمت تو روروئک ، نوک انگشتات به زمین میرسید با کمک یه متکای کوچولو تو روروئک نشوندیمت نمی تونستی پا بزنی اما همینکه روروئکت واست آهنگ میزد کلی سرگرم شده بودی و با تعجب به چراغای رنگی که روشن و خاموش میشد نگاه میکردی تقریبا یه یک ساعتی سرگرم بودی تا خسته شدی و خوابیدی بعدازظهر با مامان جون رفتیم بیرون و بابایی مخلوط دعوتمون کرد و بعدش رفتیم پارک ولی چون هوا سرد بود زودی برگشتیم خونه . قربونت بره مامانی مثل پسرای گل بعد از اینکه پوشکتو عوض کردم و شیر خوردی آروم تو گهواره ات خوابیدی الان هم بغل دستم مثل فرشته ها لا لا کردی نفس مامان اینم چندتا از عکسات با روروئک   ...
7 مهر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به میوه دل می باشد